X
تبلیغات
شرح ماجراجویی ها و ورزشکاری های من
همه ی زحمت هام به بااااااااد رفت . خدا بگم چی کارت کنه کلا عکس های آپلود کردم حذف شد .

+ نوشته شده توسط کسرا در یکشنبه هشتم بهمن 1391 و ساعت 1:36 |
 دوستان اصرار من به چند نفر از همکلاسی هام آخرش نتیجه داد و قرار شد بیایم ایراااااان. 2 دختر اهل کره ی جنوبی و 1 پسر اهل آلمان. به علت گرون بودن هواپیما با اتوبوس اومدیم ( البته فقط برای ما ایرانی ها گرونه) شهر دوبایازت ترکیه و از اونجا سوار مینی بوس شدیم و درست لب مرز پیاده شدیم. ( قبول دارم مسافرتمون با اتوبوس یه حرکت دیکتاتوری از طرف من بود آخه فقط من پول نداشتم که سوار هواپیما بشیم). به سرعت از مرز ترکیه گذشتیم ولی تو قسمت ایران یه یه ساعتی معطل شدیم آخه رئیس قسمت مرزی شهر بازرگان انگار به توریستا علاقه ی خاصی داره و دوستامو از من جدا کردن و یه یک ساعتی تو اتاق بهشون چای شیرنی دادن و حرف زدن باهاشون که اون لحظه خیلی حصودیم شد بهشون. خلاصه بگذریم آخرش از مرز گذشتیم ولی دوستام تو تهران چند تا کار داشتن که نمیتونستن مدت زیادی تو تبریز با من باشن . منو باش برنامه ی کوه و دوچرخه سواری ریخته بودم . همششششششششش به بااااااااد رفت.


+ نوشته شده توسط کسرا در جمعه پنجم آبان 1391 و ساعت 20:13 |
نمایی از  بالکن خونه ی من از پنج شنبه  بازار میوه و سبزی

نمایی از مرکز شهر

+ نوشته شده توسط کسرا در جمعه چهاردهم مهر 1391 و ساعت 21:52 |

از انتظار بدم میاااااااااااااد . هنوز 2 ساعت مونده به حرکت . ای کاش یکم بیشتر میخوابیدم عوضش یکی دیرتر میومدم. ( ایستگاه راه آهن . تبریز - آنکارا)

+ نوشته شده توسط کسرا در پنجشنبه سی ام شهریور 1391 و ساعت 7:57 |
بلاخره  کار دست خودم دادم. همون پشه هایی که تو پست قبل جریان نیش زدنشون رو براتون گفتم الان کی رو نیش زده تب کرده (از جمله خودم). به امید بهبودیمون و امیدوارم مالاریا نباشهههههههه :-D ولی تجربه ی خوبی بودش اگه زنده موندم تو پست های بعدی بیشتر دربارش توضیح میدم. آخه علائم مالاریا یواش یواش ظاهر میشه. به امید زنده بودن . تا بعد  :دییییییییی

+ نوشته شده توسط کسرا در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1391 و ساعت 23:41 |

همانطور که میدونین سرم خیلی شلوغ بود و خیلی وقته نرفته بودم یه گردش خوب. امروز تصمیم گرفتم با خانواده ی عمه ام اینا برم یه جایی که اسمش به ترکی خیلی سخته ( حتی برای من که دیپلم زبان ترکی دارم) ولی معادل فارسیش تقریبا میشه لعل گنج . یه جایی تو استان اردبیل نزدیکای مشگین شهر. با یکم پرس وجو فهمیدم  که اینجا یکی از اولین تمدن های بشریت به وجود آمده برای همین روستایی هایی که این طرفا زندگی میکنن چندین بار زیر خاکی و گنج پیدا کردن برای همین اسمش شده لعل گنج ابته این لعل شو نفهمیدم از کجا اومده .

در حال حرکت با ماشین و گذر از روستاهای اطراف

حرکت به طرف لعل گنج به طور پیاده آخه اینجاها دیگه ماشین نمیره . اینا هم خانواده ی عمه ام اینا . منم مثل همیشه از همه عقبتر راه میرم

اگه به زمین اطراف هیزم ها نگاه کنین میفهمین که سوخته و سیاهه و دلیلشم یه بی احتیاطی بود که میتونست کل این منطقه رو به آتیش بکشه که خوشبختانه با کمک همدیگه تونستیم تو 5 دقیقه آتیشو مهار کنیم.

اینم آش صحرایی ما اسم آشم به ترکی دوقا آشی هستش

اینجا اونقدر پشه بود که نتونستیم بشینیم من که 126 تا جای نیششون رو شمردم تا حالا. خودشم چه نیش هایی 10 برابر بزرگتر از نیش پشه های معمولی

اینم قیافه ی خانواده ی عمه ام از نگاه ترول و رنجش اونها از پشششششششششه و کم آبی

+ نوشته شده توسط کسرا در جمعه بیست و چهارم شهریور 1391 و ساعت 18:54 |

دوستان ببخشید که یه مدت نبودم . راستش دیگه ایران نیستم . به آنکارا مهاجرت کردم و هنوز دوستای جدید کم دارم که کارا و تفریحاتی که تو تبریز با دوستام میکردیم تو آنکارا بکنم. البته اینجاهم سرم شلوغه هاااااا ولی تصمیم گرفتم نوشتنم تداوم داشته باشه و دیگه هی وبلگ رو تعطیل نکنم . ممنون .

اینجا هم مقبره ی آتاتورک هستش اینم پرش بنده با لباس رقص آزربایجانی.

ایناهم چند نفر از همکلاسی های اوکراینیم


+ نوشته شده توسط کسرا در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1391 و ساعت 13:23 |
دوستان امروزا واقعا سرم شلوغه و روز هامم تکراری . نه چیزی هست که بنویسم نه وقتشو دارم بنویسم البته همیشه چیزی واسه نوشتن هست ولی جدا وقت ندارم ،شرمنده. جبران میکنم بعد یه مدت

+ نوشته شده توسط کسرا در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1391 و ساعت 11:53 |

+ نوشته شده توسط کسرا در جمعه دوازدهم خرداد 1391 و ساعت 22:21 |

سلام . ببخشید که آپ نمی کردم آخه سرم خیلی شلوغ بود وقت نمیشد . به هر حال معذرت میخوام . دوشنبه قرار شد با دوستام بریم اردو اونم به جایی نزدیک تبریز (sardari) که تا حالا چند بار زمانی که تراختور تو دسته 1 بود واسه بازیهاش رفته بودم اونجا ولی 5 سالی بود که نرفته بودم اون اطراف . خوب بلاخره دوشنبه از راه رسید و طبق قرار همه تو خیابونی که قرار بود اونجا باشیم حاضر شدن تا مینی بوسی که گرفته بودیم ، بیاد اونجا و ما رو ببره . به علت بعضی بی برنامگی های بعضی از دوستان اتوبوس 1 ساعت دیر کرد که خوشبختانه درست زمانی که من با بچه ها دعوا کردم و قصد برگشتن به خونمون رو داشتم رسید به هر حال صبح اول وقتی اعصابمون رو خراب کردن . پس از 1 ساعت نشستن تو مینی بوس بلاخره رسیدیم که تو اون حالت بهتر فهمیدم که معنی کلان شهر که میگن یعنی چی.  پس از آماده کردن چادر ها و وسایل ها ، من تارم رو ورداشتم و رفتم که هم یه همنوازیی با 3 تار دوستم سینا داشته باشم همم دو تایی یه خلوتی کرده باشیم که اتفاقا این خلوت تا آخر اردو مون یعنی 7 ساعت طول کشید . برای من که 7 ساعت تار زدن لذت زیادی داشت. دیگه توضیح بیشتری نمیدم. فعلا

اینم تاره خوشگلم که تمام زندگیمه

ما که اهل دود نیستیم و نخواهیم بود ولی از کسی که اینو کشیده ممنونم که سوژه ی مناسب برای عکس گرفتن بهم داد

اینم دوستم سینا در حال 3 تار زدن ( عکس رو حال کنین حرفه ای انداختم هاااااا)

اینم خودم ( حالا خودتون قضاوت کنین دیگهههه فقط یه عکس رو من ننداختم اونم چون نمیتونم از خودم عکس بندازم. تفاوت رو ببینین با عکس های بالایی)

+ نوشته شده توسط کسرا در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 16:57 |

دوستان امروز رفتم ونیار . 1000 تا اتفاق افتاد ولی فعلا وقت ندارم بنویسم همین روزا میام کامل مینویسم

+ نوشته شده توسط کسرا در جمعه هجدهم فروردین 1391 و ساعت 19:40 |

همانطور که گفتم دیروز برف زیادی اومد ولی وقتی صبح پاشدم دیدم که بارش برف از دیروز نبریده و هنوز ادامه داره و نزدیک 1 متر برف باریده و تازه یادم اومد که یک مشکل جدیدی داریم به اسم : پارو کردن برف.

+ نوشته شده توسط کسرا در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 و ساعت 12:47 |

سلام  . همونطور که گفتم اومدم مسافرت . اونم یه مسافرت با اعمال شاقه چون اصلا بهم خوش نمیگذزه  و قصد داشتم این روزا برگردم ولی.... عکساشو میزارم تا بفهمین چرا نتونستم  برگردم .


+ نوشته شده توسط کسرا در جمعه بیست و ششم اسفند 1390 و ساعت 21:59 |
سلام دوستان . نمیدونم چرا امروزا هی یهویی یاد احمد ک.ا.ی.ا میفتم.  ahmet k.a.y.a  یکی از بزرگترین  خواننده ها و هنرمند های ترکیه است که به خاطر عقایدش کشته شد . تو وصیتش نوشته که وقتی منو تو خاک ترکیه خاکسپاری کنید که تو ترکیه دموکراسی کامل برقراره به خاطر همین قبرش تو ترکیه نیست ولی امروزا زنش قصد داره جنازشو دوباره برگردونه ترکیه چون به نظر زنش ترکیه به شرایطی که وی تو وصیت نامش گفته رسیده . 

من از عاشقان احمد کایا هستم چون از جمله خواننده هایی هستش که میتونه یه جور حس نوستالژیک تو من ایجاد کنه که دیگران قادر به ایجادش نیستن . یادش گرامی و مهتر از اون زنده باد راهی که به خاطر اون جونشو فدا کرد پس بدون آقای کایا راهت راه من هستش.

به یاد احمد کایا آهنگ وبلاگمو به یکی از آهنگ های آقای کایا تغییر دادم . اسم آهنگ giderim هستش که معادلش تو فارسی به علت اینکه  زمان های زبان فارسی کمتر از ترکی هستش ( حال استمراری ، گذشته استمراری ، گذشته ی التزامی و...) نمیتونم معادل دقیقی بیارم ولی تقریبا میشه "میروم" از مستر gidmek یا همون "رفتن "

+ نوشته شده توسط کسرا در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390 و ساعت 23:11 |

بچه ها 2 روزه رفتم مسافرت . الانم تو شهر غریبم . دلم واسه تبریز لک زده . مردم از تنهایی . اهههههههههه . کسی نیست یکم باهاش حرف بزنم آخخخخخخخخخه؟ مشغولیتی جز آجیل و اینترنت با سرعت لاکپشتی ( صد رحمت به لاکپشت ) ندارم . کمکککککککککک

+ نوشته شده توسط کسرا در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 و ساعت 21:41 |

این عکس امشبه که میخوام سریع لپ تاب رو خاموش کنم چون عصبانیم کردن شدیدا . شاید بگین کی عصبانیت کرده ؟ اما جالبه خودمم نمیشناسمش


شاید این پست برای خیلی ها مبهم باشه ولی:

من تاحالا تو عمرم بی خدافظی از جایی پا نشدم بدون سلام هم وارد نشدم . 

+ نوشته شده توسط کسرا در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 و ساعت 9:6 |
سلام . چطورین خوبین ؟ امروز پس از مدت ها تونستم برم کوه ولی ماجراهایی پیش اومد و کارایی کردیم که باعث شدیم یه روز جمعه ی بیادمندنی برای خودمون و  برای کل کسایی که تو قله ی کوه بودن تو تقویم زندگیشون ثبت کنیم . خوب از اول ماجرا شروع میکنم به گفتن لطفا کامل بخونین : 

من و جمعی از دوستان همکلاسی ( سینا انصاری فرد ، حسن محوب قدس ، سعید اعیانی و سینا ادیبی ) از ابتدای سال تحصیلی برای هر جمعه برنامه ی کوه میزاشتیم ولی به علت بعضی بی برنامگی ها هر دفعه یک مشکلی پیش میومد و نمیتونستیم بریم . پس من چهارشنبه نشستم و با بچه ها حرف زدم و گفتم دیگه ایندفعه هر چی بشه باید بریم و همه هم قول دادن دیگه بهانه نیارن البته لازم به ذکر هستش که قرارم گذاشتیم که همه یکی از ساز های موسیقی رو که توش تبهر دارن رو بیارن که طبیعتا من تارم رو بردم  . قرارمون رو برای جمعه صبح ساعت 7 در میدان فهمیده ی تبریز گذاشتیم . خوب بلاخره روز جمعه هم فرا رسید و ساعت 6 از خواب بیدار شدم  و طبق قرار مدار های قبلی قرار بود حسن با تاکسی تلفنی بیاد دنبالم تا  با هم بریم. با یکم تاخییر که خیلی عصبانیم کرده بود حسن رسید و سوار ماشین شدم و رفتیم درست راس ساعت 7 سر قرار بودیم ولی با منظره ی جالبی مواجه شدیم :

سعید که تقریبا یک ساعت زودتر از موعود سر قرار رفته بود مثل کارتون خواب ها تو ایستگاه اتوبوس خوابش برده بود . به هر حال پس از بیدار کردن سعید و یه ذره قدم زدن در رشدیه 2 نفر از بچه ها که همیشه دیر میکنن رسیدن (منظورم سینا 1 . و سینا 2 هستش من که اینجوری صداشون میکنم ) . پس از رسیدن بچه ها ، با یه تاکسی دربست از میدان فهمیده درست رفتیم جلوی ورودی کوه و کرایه رو هم حسن حساب کرد. و تصمیم گرفتیم بر خلاف عموم  مردم از یه مسیر سختر به نام ایلان اوچان ( ترجمه ilan uchan : مکانی که مار در آنجا پرواز میکند ) شروع به صعود کنیم . پس از مدتی راه رفتن و صعود و نگاه کردن به تلگراف من تصمیم گرفتم تارم رو کوک کنم تادیگه تو قله هم یبارم جلو مردم بد نشه .

از راست به چپ : من (کسرا غیور ) -سعید اعیانی - حسن قدس ( که نصف صورتش دیده نمیشه ) - سینا ادیبی ( سینا 2 به گفته ی من ) - سینا انصاری (سینا 1 یه گفته ی من )

خوب پس از حدود 45 دقیقه به قله رسیدیم و رفتیم به طرف مقبره و بوفه ای که اونجا درست کردن . من و سینا ها رفتیم یه گوشه نشستیم من تار و درآوردم شروع به زدن یه آهنگ محلی کردن که تو همون اول جمعیت جمع کرد دور خودمون اما چون بچه ها صبحانه رو آوردن دست از تار کشیدم و جمعیت پراکنده شد . بعد از خوردن سپاهانه سعید پیشنهاد داد بریم یه جایی که اسمش کهلیک بولاغی هستش . اما من به علت آماده نبودن بچه ها رای منفی دادم و سعیدم خیلی عصبانی شد و بینمون درگیری لفظی کوچیکی روخ داد الته دوستانه بود . به سعید قول دادم اگه نریم یه کاری میکنم که 1000 بار خدا رو شکر کنه که نرفتیم و از قضا اینطور هم شد . من که از حمایت نکردن دوستان از من ناراحت شده بودم تارم رو ورداشتم و از جمع جدا شدم و رفتم یه جایی خلوت کردم جایی که کل شهر دیده میشد و شروع به نواختن آهنگ های غمگین ( ریتم 3.4 ) کردم که دیدم یواش یواش دورم آدم جمع میشه ولی برام مهم نبود به نواختن ادامه دادم که دیدم از دور بچه ها هم میان و وقتی دیدن تونستم اینهمه آدم دورم جمع کنم تعجب کردن و تصمیم گرفتن بهم کمک کنن . حسن که ریتمو گرفت و منم آهنگ ها رو شادتر کردم . لحظه ب لحظه جمعیت بیشتر میشد تا جایی که دیگه از آدم جا نبود . ناگهان یه نفر تصمیم به رقصیدن گرفت و منم به صعید که واقعا یه استاد رقصه گفتم که روشو کم کنه در ضمنا از دور ماشین نیروی انتظامی رو هم میدیدم که ما رو نگاه میکنه آخه کوه او بن علی یه جای زیارتی هم هست . دیگه جمعیت به حدی شده بود که پلیس میترسید با اعتراض به من درگیری به راه بیفته پس از ماشین پیاده شد و اومد طرفم . و در گوشم گفت که برو پایین تر بزن منم که دیدم اوضاع خیتی هستش گفتم چشم روی چشمم (البته پاچه خوار نیستم هااااااا) .

وقتی تارم رو ورداشتم و به همراه بچه رفتم پایینتر دیدم همه ی کسایی که تو قله بودن و دورمون جمه شده بودن افتادن دنبالمون و من و بچه ها بودیم و یه ارتش آدم . منظره ی خنده داری بود پس از پیدا کردن یه مکان دیگه و شروع کردن دوباره ی نوازندگی و رقصیدن دوبار ه ی سعید و مردم  بازم دورمون آدم جمع شد جمع صمیمانه بود همه بهم شماره میدادن و شماره میگرفتن و دوست داشتن بیشتر آشنا شیم که دوباره نیروی انتظامی اومد گفت دیگه بسه کوه حرمت داره و ما هم مظلومانه تصمیم به برگشتن کردیم.

ادامه ی ماجرا  که خیلی جالبه و عکسا رو پس از آماده شدن در ادامه همین پست میزارم  مخصوصا عکس رقصا و تار زدن هاااااا

همنطور که قول داده بودن چند تا عکس دیگه هم میزارم ولی به خاطر کیفیت بدشون معذرت میخوام آخه از روی فیلم عکس گرفتم .

1 دقیقه پس از شروع تار زدن و جلب توجه تدریجی مردم

+ نوشته شده توسط کسرا در جمعه نوزدهم اسفند 1390 و ساعت 18:19 |

سلام دوستان امروز داشتم یکی از قسمت های لورل هاردی رو نگاه میکردم یه قسمت از فیلم رسید که مکالمات بین لورل و هاردی خیلی جالب بود و کلی خندیدم  گفتم برای شما هم بنویسم تا شما هم لذت ببیرن . البته یک وقتی است صدا و سیما ایران از این بنده ها خدا ها دست  کشیده  . علتش رو هنوز نمی دانم.  به هر حال متن زیر همون مکالمه هستش.


هاردي : ميخوام ازدواج كنم

لورل : با كي ؟

هاردي : معلومه ديگه احمق، با يه زن ... مگه تو كسي رو هم ديدي كه با يه مرد ازدواج كنه ؟

لورل : خب آره ...

هاردي : كي ؟

لورل : خواهرم !


+ نوشته شده توسط کسرا در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390 و ساعت 1:34 |

سلام به همه . دوستان خیلی وقت بود که نتونسته بودم برم یه جایی آخه سرم واقعا به خاطر درسا شلوغه چون درسا واقعا سنگین هستن ، ولی واقعا به یه برنامه ی تفریحی احتیاج داشتم ولی زمان و شرایطش فراهم نبود ، به خاطر همین تصمیم گرفتم یه برنامه ی کوچیک تو حیاط خیلی بزرگ (اندازه ی یه باغ ) مادربزرگم اینا در خلوت برگزار کنم . مثل همیشه آتیش و تار از عناصر اصلی خوش گذرانیم بود . جاتون خالی خیلی خلوت خوبی بود بهش احتیاج داشتم ، موسیقی هم که جای خودشو داشت . جاتون خالی :-) .

در ضمن اگه به تاریخ این پست نگاه کنید مصادف با یه روز خاص تو ایرانه . از عکسمم  که میشه فهمید تو اون روز کجا بودم و خوشحالم  که خودکارم جوهر نداشت .


+ نوشته شده توسط کسرا در جمعه دوازدهم اسفند 1390 و ساعت 23:28 |
ورود فامیل ها به وبلاگ ممنوع است

+ نوشته شده توسط کسرا در شنبه بیست و نهم بهمن 1390 و ساعت 23:24 |

دوستان ببخشید که یه مدت آپ نکردم . امروز تو فرهنگ سرای تبریز به کنسرت رفتم . کنسرت کور اوغلی (یکی از قدیمیترین داستان های فلکلوریک دنیا که در میان قوم ترک پرورانده شده) . با اینکه بلیط به طور بی سابقه ای گرون بود ولی استقبال بی نظیر بود . خیلی لذت بردم جاتون خالی به شما هم توصیه میکنم مخصوصا تبریزیا . ولی اگه ترک نیستین فکر نکنم لذتی براتون داشته باشه .

+ نوشته شده توسط کسرا در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390 و ساعت 23:57 |
سلامی دوباره . تا حالا فکر کردین کسایی که به صورت حرفه ای میرن کوه یا دوچرخه سواری میکنن چه جور آدمایی هستند ؟ چطور عقایدی دارن ؟ کدوم حزب ها رو دوست دارن ؟ شاید بگین اصلا ربطی نداره و هر جور آدمی با هر عقایدی میتونه یه دوچرخه سوار یا کوهنورد حرفه ای باشه . آره میوتونه باشه ولی من بحث اکثریت رو میکنم. تجربه بهم نشون داده که اینطور نیست و کسایی که تو این دو ورزش بخوصوص کوهنوردی فعالیت حرفه ای میکنن از یک گروه خاص هستند با عقایدی نزدیک بهم . البته نمی خوام بیشتر از این توضیح بدم و بگم با چه عقایدی .  شایدم این نظر من اشتباه باشه ولی من اینو به دفعات از نزدیک تجربه کردم .  اگه میشه شما هم نظرتون رو درباره ی این موضوع بگین . مرسی .

+ نوشته شده توسط کسرا در جمعه بیست و یکم بهمن 1390 و ساعت 12:14 |

سلام . چند روز پیش برای یکم آرامش پیدا کردن تصمیم گرفتم تنهایی برم بیرون یه جایی که هیچ کس نباشه و  یکم بشینم و از تنهایی و موزیک سنتی و 2 سیخ کباب لذت ببرم که به لطف عزم راسخ خودم برنامه رو عملی کردم ولی به خاطر لذت بردن از موزیک و طبیعت یادم رفت عکس بندازم و فقط یک دونه عکس از کبابی که برای خودم پختم انداختم .

+ نوشته شده توسط کسرا در پنجشنبه بیستم بهمن 1390 و ساعت 20:11 |
دیگه هیچ کس حق نداره بهم نظر بزاره . وبلاگمم ابن روزا پاک میکنم . از همتون بدم میاد . مخصوصا تو آیدا فهمیدی؟

+ نوشته شده توسط کسرا در شنبه پانزدهم بهمن 1390 و ساعت 22:37 |
aida dem sani nolmiyasan gizzzzzzz. akhe bu shuxlughun vakhti indide. ahhhhhhhhhhhhhhhhh

+ نوشته شده توسط کسرا در شنبه پانزدهم بهمن 1390 و ساعت 20:18 |
سلام عزیزان . قرار بود امروز بریم کوه به یه مکانی به اسم کهلیک بولاغی (kahliy bulaghi) که صبح زود پا شدم رفتم کلی گوشت خریدم تا اونجا کباب کنیم که دوستم علیرضا زنگ زد گفت برنامه کنسل شده و یه مشکلی پیش اومده که کلی عصبانی شدمو پشت تلفن از عصبانیت بهش کلی فحش دادم اونم که فهمید خیلی عصبانی شدم برنامه رو عوض کرد و یه مهمونی بزرگ تو خونشون گرفت تا از دلم دربیاره . جاتون خالی فقط تار و گیتار و ستار زدیمو خوندیمو کباب خوردیم . خیلیم خوش گذشت . از همین جا ازش تشکر می کنم و امیدوارم خبر بدی که وسط مهمونی بهش دادن به خیر و خوشی بگذره .

از چپ به راست : خودم (کسرا غیور ) همونی که تار دستشه - دوست وهمکلاسیم علیرضا همونی که گیتار دستشه- دوست و همکلاسیم سینا همونی که سه تار دستشه

+ نوشته شده توسط کسرا در جمعه چهاردهم بهمن 1390 و ساعت 18:51 |
تو عمرم هیچ وقت تا اینقدر شکه نبودم که الان هستم . هیچ اتفاقی هیچ افتادن از دوچرخه ای هیچ گرفتن نمره ی بدی هیچ ناتوانی از صعود و هیچ... نتونسته بود منو تا اینقدر شکه بکنه که حرف یک نفر تو این لحظه شکم کرد .

+ نوشته شده توسط کسرا در جمعه چهاردهم بهمن 1390 و ساعت 0:57 |

سلام دوستان 2 تا عکس میزارم از منطقه ای به نام خیاو چای یا خیوچایی ( xio chayi) که رود خانه ای چسبیده به شهرستان مشگین شهر در استان اردبیل هستش و به علت اقامت داشتن بنده در این تابستان در آن شهر  دفعات زیادی برای تمرین دوچرخه سواری روزانه به اونجا رفتم. توصیه میکنم شما هم یه بار هم که شده برین .

اینم رودخانه ی خیاو چایی که  تا حالا اینقدر کم آب نبوده. دفعات قبلی هم که دیده بودمش خیلی آبش زیادتر از اینا بود  طوری که میشد تو بعضی جاهاش شنا کرد. البته اگه به بستر رودخانه نگاه کنید از رد هایی که مونده معلومه که قبلا حجم آبش زیاد بوده که فکر کنم الان که 6 ماه از گرفتن این عکس میگذره ، دوباره پر از آب شده باشه . سرچشمه ی این رودخانه از یخچال های رشته کوه سبلان هستش.

اینم پسر عمم هستش و خودم تو عکس نیستم چون عکاس منم . این یه درخته که همیشه بعد از دو دور کامل منطقه زیرش مینشستم . آخه وقتی هوا آفتابی هستش سایه ش پناهگاه خوبی هستش واسه فرار از گرما و آفتاب سوختگی.

+ نوشته شده توسط کسرا در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 و ساعت 22:11 |

ترجیح می دهم سوار دوچرخه ام باشم و به خدا فکر کنم، تا این که در کلیسا باشم و به دوچرخه ام فکر کنم.

+ نوشته شده توسط کسرا در دوشنبه دهم بهمن 1390 و ساعت 23:49 |
به یاد کاوه جاویدنیا (از دوستان هستش ) که 11 سال پیش به خاطر آرمانهایش  جان خود را  در کوهستان فدا کرد. یادش گرامی :-(

+ نوشته شده توسط کسرا در دوشنبه دهم بهمن 1390 و ساعت 13:2 |


Powered By
BLOGFA.COM